سوزان

10,000 تومان

به در خانه رسیدم، در زدم در را باز نکرد.گیجی غیرقابل وصفی احاطه­ ام کرد و مثل این که دیواری بلند درراه رفتن بی­ محابا به سرم خورده باشد، احساس رسیدن به بن­بستی دل شکن به من دست داد،از این وضع دیوانه شده بودم. آشفته مقابل در ایستادم تا در به رویم باز شود ولی نشد. تصمیم گرفتم به خیابان برگردم و بعد از چند دقیقه دوباره به مقابل خانه بازگردم. از جلوی در کنار آمدم و با پریشانی بی­ حدی به سمت خیابان گام برداشتم. می ­رفتم و در دل چه مویه­ ها که نمی­ کردم: “اگر هرگز این در به رویم باز نشود اگر هرگز… وای خدایا چه زود دولتم به سرآمد و چون عوعو سگی قصه ام دم­دستی و بی­اهمیت شد.
اندکی بی هدف در خیابان چرخیدم سپس به سمت خانه راه افتادم. به مقابل در که رسیدم دوباره زنگ زدم. چند لحظه گذشت، صدایی مهیب همان صدای پرجذبه­ی او جواب داد:
– بله!
و قفل در زده شد و در به رویم باز شد. آه خدایا چه لحظه­ های دست نیافتنی پرغنیمتی به انتظارم نشسته بود. شاد و شوریده به حیاط وارد شدم، تمام خاطرات سال­های گذشته ­ی عمرم رویاها و لبخندها و غصه­ ها و شکوه ­های آشکار و پنهان در جانم عشق­ها و تعهدها و دلخوشی­ ها و دلمردگی­ هایم را پشت در نهادم و بی­ آتیه و بی­ پیشینه­ بی­رنج و بی­ گنج قدم به بارگاه حلول لحظه ­های ناب دلدادگی گذاشتم. درختان حیاط لخت و به پاییزی غریبانه نشسته بود. آفتاب بی­ رمق و بی­جان بر عمارت می­ تابید. بوی سرما در حیاط پیچیده بود. همه ­جا تر و تازه و تمیز بود و عطر خوشبختی در هوا موج می­زد. آهسته به راه افتادم. قدم­ هایم گاه استوار بود و گاه لغزنده می ­شد. حیاط دراندشت خانه را طی کردم و به مقابل ساختمانی رسیدم که همچون قلعه­ ای بزرگ باشکوه بود. خانه­ ای که اصالت از در و دیوار آن پیدا بود. به راه پله که رسیدم یک لحظه ایستادم، نفس تازه کردم و از پله­ ها بالا رفتم. در را گشودم و وارد ساختمان شدیم، من و بغض­ هایم، من و دلتنگی­ هایم، من و بی­تابی­ هایی که او به آن دچارم کرده بود، خواسته یا ناخواسته راهرو را طی کردم و به سالن رسیدم. سایه روشن بی­جان آفتاب از پشت پرده­ به روی مبل­ها می ­تابید. شومینه آبی و رویا آلود می ­سوخت. دکورها دل فریب تراز همیشه به چشم جلوه می­ کرد. به سمت شومینه گام برداشتم وهمین که رسیدم ایستادم و دست­هایم را به روی آتش گرفتم و به دورخانه نظرکردم همه چیز مطابق شکوه وشوکت شاهانه­ اش بود. همه­ جا ساکت بود و آرامشی عجیب داشت، برای مجروحی زخم خورده از هیاهوی شرم­آور روزگار، برای من­ که همچون سگی خسته و گرسنه خوشبختی را در آن خانه بو می­ کشیدم. آه که چه خوشبختی بی­مانندی، چه سعادت بی­ توصیفی، چه آسایش بی­بدیلی، چه آرامش بی­ تکراری!

مقدار:

توضیحات

سوزان

دسته بندیکتاب عمومی
موضوع اصلیادبیات
موضوع فرعیرمان ایرانی
نویسندهفاطمه عبدی
مترجم
ناشرپرسمان
نوبت چاپ1
تاریخ انتشار1393/01/01

Brand

انتشارات پرسمان

b5ffdc6bf02ba2aaab2da74081eb9c1c 150x150 - سوزان

فعلا نظری موجود نیست.

نقد خود را اضافه کنید